|
این پست تقدیم به شاعر بزرگوار استاد ایوانکی
کامنتهای استاد ایوانکی در وبلاگ ستاره بارون
سلام ستاره خانم عزیز
طاعات و عبادات شما مورد قبول حضرت دوست انشاالله به شبهای قدر نزدیک میشویم دستان پر التماسم در انتظار دعای شبهای قدر شما ست.
قلب انسان دائماً در دگرگوني است يكي از شئون نفس ناطقة انسان مرتبة قلب اوست كه در فارسي از آن به «دل» تعبير ميكنند. قلب به معناي «گرديدن» و «جابه جا شدن» است. نفس انسان حال واحدي ندارد و دائماً در انقلاب است. به تعبير لطيف آقايان اهل معرفت، حقيقت انسان كه به لحاظ تعلق به بدن و عالم ظاهر «نفس» و به لحاظ تعلق به عالم إله «روح» ناميده ميشود، در هر دو سو در حال رفت و آمد است. گاهي به اين سو نظر ميكند و گاه آن سويي ميشود. گاه حال خوشي دارد و گاه بد حال است. گاهي در هنگام نماز و ديگر عبادات حال مناجات دارد و گاهي ندارد. يك وقت است دست به قلم ميشود و خوب مينويسد و وقت ديگر هرچه سعي ميكند، نميتواند بنويسد. دوستيها، معاشرتها، رفت و آمدها همه و همه در حالات و دگرگونيهاي قلب مؤثرند. گاهي انسان ميبيند جرقهاي خورده و حالات خوشي دارد اما پس از مدتي متوجه ميشود به واسطة جرقهاي ديگر افول كرده و آن حال خوش را از دست داده است. حال كه منقلب شد، خوب و بد ميگردد. اين بخش از نفس ناطقه را تعبير به «قلب» يا «دل» ميكنند. روزي از حضرت يعقوب پرسيدند: چرا وقتي فرزندت را در تاريكي كنعان به چاه انداختند متوجه نشدي اما توانستي پس از چهل سال بوي پيراهنش را از سرزمين مصر كه تا يمن فاصلة بسيار داشت حس كني. در جواب گفت: بگفتا: حال ما برق جهان است دمي پيدا و ديگر دم نهان است گهي بر طارم اعلي نشينم گهي تا پشت پاي خود نبينم
عزيزان من! از اين حالت نفساني خود نگراني نداشته باشيد. طبيعت انسان قبل از اينكه به طهارت كامل برسد و حضور تام پيدا كند همينگونه است. مدتي در مسير حق ميافتد و درس و بحث دارد و به دنبال علوم و معارف است، لذا چند روزي حال خوشي دارد اما پس از چند روزي دوباره سرد ميشود و از مسير حق خارج ميگردد و پشيماني به او روي ميآورد. هر انسان سالكي بايد توجه داشته باشد كه نبايد پس از هر افتادني، از ادامة راه منصرف شود بلكه بايد برخيزد و بار ديگر حركت كند. زيرا يكي از راههاي پختگي نفس همين افتان و خيزان بودن است. آدم بايد آنقدر بيفتد و برخيزد تا بزرگ شود و قوي گردد. كسي كه در زندگياش هيچ سختي نبيند و با هيچ مشكلي روبرو نشود هرگز در زندگي خود پخته نميشود. به عنوان مثال ميبينيد كشاورزي كه سالها كشاورزي كرده و با انواع حوادث و مشكلات اين پيشه روبهرو شده، چقدر در مقابل فرزند جوان خود كه اتفاقاً او نيز تازه به اين شغل روي آورده، استقامت و پايداري دارد و در برابر سختيها استوارتر و پابرجاست. اما فرزند جوانش چون تازه به راه افتاده دم به دم بيطاقتي ميكند و از حوادث آينده هراس دارد. اين طبيعت انسان است كه در حالات گوناگوني به سر ميبرد. معمولاً نفوس مضطربه، خود را در اين وادي نشان ميدهند. نفوس مضطربه همان جانهايي هستند كه دائماً در اضطرابند و با خود ميگويند: «چه كار كنيم»؟ «گوش به حرف چه كسي بدهيم»؟ و ... نوعاً افراد در اين مقام قلبي خود كه همان اضطراب نفس است، وا ميمانند. انسان را همّتي بلند بايد تا بتواند قلب خود را از اين اضطراب نجات بخشد و آنرا پاك و طاهر گرداند. «قلب را همّ واحد بايد».
تشتّت، موجب سلب اراده ميگردد انسان بايد تمام همّ و غمش را در يك مسير بيندازد تا به آساني نفس خود را آرام كند. در غير اين صورت، متشتت بودن و پراكندگي موجب سقوط انسان ميگردد. گاه به زندگي دل ميبندد و نتيجهاي نميگيرد، گاه به دنبال دوستان خود ميرود و راضي نميشود، گاه فكر ميكند با ازدواج كردن حال خوشي پيدا ميكند اما پس از مدتي ميبيند كه هنوز آرام نگرفته است. بعضي وقتها انسان آنچنان گرفتار انقلابات قلب ميشود كه قدرت تصميمگيري از او سلب ميشود. دليلش اين است كه همّ خود را پراكنده كرده است و به سختي ميتواند خود را جمع كند.
در اين حال دستپاچه ميشود. مشكلي را كه به سادگي قابل حل است، پيچيده ميكند. به عنوان مثال، شخصي با مريضي روبرو ميشود كه از شدت درد فرياد ميزند و كمك ميخواهد اين شخص با ديدن حال مريض آنچنان مضطرب و پريشان ميشود كه نميداند آيا بايد به دنبال ماشين برود يا همينجا كنار مريض بماند؟ برود به دوستان و رفيقانش خبر دهد يا پدر و مادرش را مطلع كند؟ از طرفي پدر و مادرش هم به مسافرت رفتهاند، خود نيز پول ماشين گرفتن و به بيمارستان بردن مريض را ندارد. ميبينيد در اين حال شخص آنچنان پراكنده و مضطرب ميشود كه ديگر نميداند چه بايد بكند. قدرت تصميمگيريش سلب ميشود. وقتي از او سؤال بكني در چه حالي؟ ميگويد: خودم نميدانم اصلاً چه كار بايد بكنم؟ نميتوانم تصميم بگيرم و ... . اين شخص چون همّ و ارادهاش را در يك مسير به كارنينداخته، و در يك جهت حركت نكرده، پراكنده شده و كار را بر خود مشكل ميكند. لذا از تصميمگيري هم باز ميماند. يا تصور كنيد كسي خانهاش آتش گرفته. در اين لحظه صاحب خانه آنچنان شوكّه ميشود و خود را ميبازد كه اصلاً نميتواند كاري انجام دهد. در حاليكه همان ابتدا اگر چند ظرف آب بر روي آتش ميريخت ديگر آتش اين چنين شعلهور نميشد و خانه را نميسوزانيد. اكثريت مردم گرفتار اضطراب و انقلابات نفساني خويشاند و در همين مرتبه نيز توقف ميكنند. در امور شغلي نيز اينگونه است. اگر كسي چند شغل مختلف داشته باشد، مشكل ميتواند در مسير خودسازي حركت كند. هرچند در كارهاي خود مديريت داشته باشد و براي هر كاري جانشيني تعيين كند. زيرا نفس همچنان مشغول است كه نكند فلاني سر ما را كلاه بگذارد و سود بدست آمده را به ما نرساند و ... مثال ديگر؛ تا قبل از اينكه ازدواج كند، زندگي مستقل تشكيل دهد محبت و دوستي زيادي نسبت به پدر و مادر ميكند اما به محض اينكه ازدواج كرد يك بخش از محبتش متوجه همسرش ميشود و دوستي او شعبه پيدا ميكند. معلوم ميشود قلب او مضطرب شده است. كمتر آدمي پيدا ميشود كه بتواند علاقههاي خود را به ديگران نسبت به مقدار نياز آنها تقسيم كند. اينجا جولانگاه قلب است. هرجا ديديد ذهنتان متوجه چند امر شد، بدانيد همان جا مقام انقلابات قلب شماست. به همين دليل است كه فرمودهاند
بيش از حد به فكر جمع مال نباشيد. به مورچه نگاه كنيد. چطور مضطرب است. هر لحظه به طرفي ميرود تا ذرهاي خوراكي پيدا كند و بر دهان بگيرد. برگ بزرگي به لب ميگيرد تا حملش كند. اما چون نميتواند غصه ميخورد. از طرفي به آن ميچسبد تا حركتش دهد. از طرفي ديگر نميتواند آنرا حمل كند و رهايش كند، پراكنده و مضطرب است. مقام اضطراب قلب را به خوبي ميتوان در مورچه مشاهده كرد. به اندازهاي درآمد داشته باشيد كه براي گذراندن زندگيتان كافي باشد. بيش از آن خود را به زحمت نيندازيد مگر خداوند عبادت فردا را امروز از ما طلب ميكند كه ما روزي فردا را امروز از خدا بخواهيم؟ چرا ميخواهيد ظرف چند روز، روزيف يك عمر خود و فرزندانتان را تهيه كنيد؟ چه عجلهاي داريد؟ تشتّت و انقلابات قلب حتي در جسم افراد اثر ميگذارد. خانمي كه در خانه است و پيوسته غصة خانه و زندگي و فرزندان خود را ميخورد، همّ واحد ندارد و بيماريهاي گوناگون به سراغش ميآيد. افرادي كه پراكندهاند به راحتي بيمار ميشوند. پراكندگي قلب اين افراد از چشمشان پيدا است. حال آنها مانند ماشيني است كه تمام اجزايش متفرق شده و در جايي افتاده است. چنين ماشيني هرگز كسي را به مقصد نميرساند. اگر ميخواهيد به ملكوت عالم سفر كنيد، همّ واحد داشته باشيد. عزمتان را جزم كنيد. افرادي كه زود تحت تأثير محيط قرار ميگيرند و هر سو كه باد بوزد، ميروند و با حرف ديگران تغيير ميكنند، نه دوستيشان اساسي دارد و نه دشمنيشان. اين افراد هرگز اهل عزم و اراده و همت نخواهند بود و عالم، خود را به ايشان نشان نخواهد داد. ما همگي بايد محرم شويم تا موجودات عالم آيينة خويش را به سوي ما بگيرند و اسرار الهي را براي ما آشكار كنند. به فرموده علي(ع):
خداوند در دلهايي كه خويش را از تشعّب و آلودگي رهانيدهاند نظر ميكند. زيرا اين دلها به حق روي آوردهاند؛ خود را از پراكندگي نجات دادهاند. پاكي دل در چهرهها نيز اثر ميكند. در روايات آمده است: مؤمن، كسي است كه وقتي به او نگاه ميكني ياد خدايت ميافتي.
مراد از چهره، هم چهرة ظاهري است و هم وجهي است كه آثار وجودي از آن صادر ميشود. راه رفتن مؤمن، چهرة او را نشان ميدهد. خضوع قلبي مؤمن، سبب ميشود كه سراسر جسم او نيز خاشع و خاضع شود. خطبة 185 نهجالبلاغه (خطبة متقين) در اين بخش سازنده است. به راستي انسانيت چه جايگاهي است و آيا ما خود را به آن رسانيدهايم؟ آيا ما خود را ارزان نفروختهايم؟ مگر غير از اين است كه نه خواب آرامي داريم و نه بيداري درستي. كداميك از كارهاي ما براساس برنامهريزي است؟ ما بايد شيوة معاشرت و حرف زدن را بياموزيم. ما براي ياد گرفتن طريقة راه رفتن بايد به كلاس درس برويم. «مسجد و حسينيه براي يادگرفتن همين امور بنا شدهاند» چرا مردم پيش از آنكه راه و رسم كاسبي را ياد بگيرند به كسب و كار ميپردازند؟ مگر نه اين است كه كودك براي آموختن راه رفتن و سخن گفتن بايد از ديگران كمك بگيرد، ما نيز براي ياد گرفتن شيوة صحيح زندگي كردن بايد از استاد راه كمك بگيريم. استاد همانند مادري كه فرزند خود را در آغوش ميگيرد و به او شير ميدهد تا رشد جسماني پيدا كند شاگرد خويش را در آغوش ميكشد و به او علوم و معارف ميآموزد تا او را بپروراند. عزيزان من! همچنانكه براي امور مادي روزانة خود اهل حساب و كتاب هستيد، براي اعمال معنوي خود نيز برنامهريزي كنيد. سعي كنيد راه رفتن و حرف زدن و نشست و برخاستفتان دقيقاً از روي نظم و ترتيب باشد. گرچه همة ما كودكيم و كودك قدرت برنامهريزي صحيحي ندارد. حال اگر اين است پس همة ما محتاج به استاد راهيم. راهش اين است كه در پي استاد بگرديم و به محض يافتن، دامنش را بگيريم و به او بگوييم: «اي كه تو همچون پدر برايم بزرگي و چون مادر برايم عزيزي! مرا چون كودكي به آغوش خود گير و شير علم عطايم كن. به ما حقيقت را بازگو و بياموزمان كه چطور حرف بزنيم؟ چگونه راه برويم؟ چطور بخوريم؟ و چه مقدار بخوابيم؟ چه اندازه كار كنيم و درس و بحث داشته باشيم؟ ما را به خود بخوان». «والحمدلله ربّ العالمين»
قسمتی از فرمایشات شما:
افرادي كه زود تحت تأثير محيط قرار ميگيرند و هر سو كه باد بوزد، ميروند و با حرف ديگران تغيير ميكنند، نه دوستيشان اساسي دارد و نه دشمنيشان. اين افراد هرگز اهل عزم و اراده و همت نخواهند بود و عالم، خود را به ايشان نشان نخواهد داد. ما همگي بايد محرم شويم تا موجودات عالم آيينة خويش را به سوي ما بگيرند و اسرار الهي را براي ما آشكار كنند. به فرموده علي(ع):
خداوند در دلهايي كه خويش را از تشعّب و آلودگي رهانيدهاند نظر ميكند. زيرا اين دلها به حق روي آوردهاند؛ خود را از پراكندگي نجات دادهاند. پاكي دل در چهرهها نيز اثر ميكند. در روايات آمده است: مؤمن، كسي است كه وقتي به او نگاه ميكني ياد خدايت ميافتي.
همه ی گفته های شما متین ،خدا رو شکر چه شما بزرگتر ها قبول کنید یا نه! الان جوانان کمتر حزب بادند و اغلب با اراده و اختیار خودشون تصمیم می گیرند، ولی با این حال این همه اظطراب این همه تکاپو برای چی برای رسیدن به خدادر کجا حایی به اسم رستاخیز، مگه نه؟! رستاخیز رو تشریح کنید، شما استاد من ،توضیح بدید، اونور خط چیه ؟کیه؟
استاد:
اگر نتونستیم پاشیم چی ؟اگر اون استاد مورد نظرمون نبود؟! یعنی رفتیم جهنم؟ استاد چرا می گن جهنم خدا بزرگتر از بهشتشه /خدا که به این بزرگی پس چرا بهشتش باید اینقدرکوچیک باشه ؟!
آقای خلیل جوادی یه شعر گفت اینم شعرش مطمئنم شنیدید:
یه شب که من حسابی خسته بودم همین جــوری چشامو بستـه بـودم سیاهی چشــام یه لحظه سُـر خـورد یــه دفعـه مثل مرده ها خوابم برد تــو خواب دیدم محشر کــبری شده محکـمــة الهــــی بــر پــــا شـــده خـــدا نشستـه مــردم از مــرد و زن ردیف ردیف مقــابلش واستــــادن چرتکه گذاشتــه و حساب می کنـه به بنده هاش عتاب خطاب می کنـه میگه چـرا این همــه لج می کنیـد راهتــونو بـی خـودی کج مـی کنیـد آیــــه فرستـادم کــه آدم بشیـــد بــا دلخوشـی کنــار هـم جـم بشید دلای غــم گرفتــه رو شــــاد کنیــد با فکــرتـون دنیــــا رو آبــاد کنیـد
عقــل دادم بـریـــد تــدبـّر کـنیــد نـه اینکه جای عقلو کــاه پر کنیـد مــن بهتون چقد مـــاشالاّ گفتــم نیـــــــافریـده بــاریکــلاّ گفتـــم من که هـواتونو همیشـه داشتـــم حتی یه لحظــه گشنه تون نذاشتـم امــــا شمـا بازی نکــرده باختیـــد نشـستیـد و خــــدای جعلی ساختیـد هـر کـدوم از شما خودش خدا شـــد از مــــا و آیــه های مـا جـدا شــــد یه جو زمین و این همه شلوغـــی؟ این همه دیــن و مذهب دروغـــی؟ حقیقتـاً شماهـــا خیـلی پستـیـن خــر نبـاشیـن گـــاوو نمـی پرستین از تـوی جـم یکــی بـُلن شد ایستاد بُـلن بـُلن هــی صلـــــوات فرستـاد از اون قیافه هــای پـشـم و پـيـلـي از اون اعُجـوبـه هـاي چـرب و چـيـلي گف چــرا هیشکی روسری سرش نیست پس چـرا هیشکی پیش همسرش نیست چــرا زنـا ایـــن جـــوری بد لبــاسن مــردای غیـــــرتــی کجــا پلاسـن؟ خــدا بهش گف بتمـرگ حرف نــزن اینجا کـــه فرقی نـدارن مــــرد و زن یــارو کِنِف شــد ولــی از رو نــرفت حرف خـدا از گـوش اون تو نـرفـت دید یـــه کمی سرش شلوغـــه خـدا یواش یواش شـد از جماعت جـــدا بــا شکمـی شبیـــه بشکــة نفت یهو سرش رو پایین انـداخت و رفت قــراولا چـــن تــا بهش ایس دادن یــارو وا نستاد تـا جلوش واستـادن فوری در آورد واسه شون چک کشید گف ببرید وصول کنیـد خوش بشیـد دلــــم بـــــرای حــوریـا لـک زده دیـر بــرســم یکــی دیگـه تـک زده اگــــر نرم حوریــــه دلگیر میشــــه تو رو خــــدا بذار برم دیر میشـــــه قراول حضــرت حــق دمش گــــرم بـا رشـــوه ی خیلی کلـون نشد نـرم گـــوشای یــارو رو گرف تو دستـش کشون کشون برد و یه جایـی بستش رشوه ی حاجــی رو ضمیمــه کــردن تـوی جهنـم اونــو بیمــه کـــردن حاجیــه داش بـُلن بُـلن غر مـــی زد داش روی اعصـابـــــا تلنگر مــــی زد خدا بهش گف دیگه بس کن حاجـی یه خورده هم حبس نفس کــن حـاجـی ایـن همــــه آدم رو معــطّل نکـن بگیـر بشین این قــــده کل کل نکــن یـــه عا لمه نامــه داریـم نخــونده تـــــازه ، هنوز کُرات دیگــــه مـونده نامــه ی تـو پر از کـــارای زشتـــــه کی به تو گفتـه جات توی بهشتــــه ؟
بهش جـــــای آدمــای بـاحالـــــه ولت کنـــــم بری بهش ؟ محالـــــه یادتــــه کـه چقد ریا می کـــــردی بنده هــای مـــــارو سیـا مـــی کردی تا یـــه نفر دور و بــرت مـی دیــــدی چقد ولا الضّــــا لّینـو مـی کشیـــدی این همه که روضه و نوحــه خونـدی یه لقمه نون دست کسی رسـونـــدی؟ خیال می کردی ما حواسمــون نیس نظم نظام هستی کشکـی کشکی س؟ هر کـــــاری کـردی بچــه هـا نوشتن می خوای برو خـودت ببین تـــو زونکن خلاصـــه ، وقتی یـارو فهمید اینـــه بـــــازم دُرُس نمـی تونس بشینــــه کاسه ی صبرش یه دفـه سر می رف تـــا فرصـتی گیر می آورد در می رف قیـامتـه اینجـــا عجـب جـــــاییــه جــون شمــــا خیلـی تمـاشـــاییــه از یــــه طرف کلــی کشیش آوردن کشون کشون همـه رو پیش آوردن گفتـم اینـــــارو کـــــه قطار کردن بیچـــــاره ها مگـــه چیکار کــردن؟ مأ موره گف میگم بهت مــن الان مفسد فی الارض کــه میگن همین هان گفت: اینـــــا بهش فروشی کـردن بـــی پـدرا خــــــدارو جوشی کــردن بنـــــام دین حسابی خــوردن اینها کـــفر خـــــــدارو در آوردن اینهــــا بد جــوری ژاندارکو اینـــا چزونـدن زنــده تـوی آتیش اونـــو سوزوندن روی زمین خـــدایی پیشــه کــردن خون گالیلـــه رو تو شیشــه کــردن اگــــه بهش بگی کُلاتــو صاف کن بهت میگـــه بشین و اعتـراف کــن همیشـــه در حــال نظاره بــــودن شما بگـــــو اینا چی کــــاره بـودن؟ خیام اومد یه بطری ام تــو دستش رفت و یه گوشــه یی گرف نشستش حــــاجی بُـلن شد با صـدای محکم گف : ایـن آقـــا بـاید بــره جهنـــم خدا بهش گف تـــو دخـا لت نکــن بــــه اهـل معرفت جسارت نکـــن بگــــو چرا بـــه خون این هلاکـــی این کـــه نه مدعی داره نـــه شاکـی نــه گـرد و خاک کــرده و نـه هیاهـو نــــه عربده کشیده و نـــه چاقــــو نـــه مال این نــــه مال اونـو برده فقط عـــرق خــــریده رفتـــه خورده آدم خوبیـه هـــــــواشو داشتــــم اینجا خــــودم براش شراب گذاشتـم
یهــــو شنیــــدم ایس خبردار دادن نشستـه ها بُــلن شـدن واستـــادن حضرت اسرافیل از اونــــور اومد رف روی چـــار پایــه و چــن تا صـــور زد دیــــدم دارن تخت روون میــــارن فرشتـــه هــــا رو دوششــون میـــارن مونده بودم کــه این کیـــه خدایا تـــو محشـر این کــارا چیـــــه خدایـــا فِک می کنید داخل اون تخ کی بود الان میگم ،یـه لحظه ، اسمش چی بـود؟ اون که تو دنیا مثل توپ صدا کـرد همون کــــه این لامپــارو اختـرا کــــرد همونکه کاراش عالی بود اون دیگه بگید بــابــا ، تومــــاس ادیسون دیگـه خــدا بهش گف دیگـــه پایین نیـا یـــــه راس بـــــرو بهش پیش انبیـــا وقت و تلف نکن تــوماس زود برو بــه هـر وسیلــه ای اگـــــر بود بــــرو از روی پل نری یـــه وخ مـی افتــی مـیگــم هــــوایی ببرنـــد و مفتـــــی باز حاجــی ساکت نتونس بشینـــه گفت کـــه : مفهــــوم عدالت اینـــه؟ آخه ادیسون کــه مسلمون نبود ایـن بـابـا اهل دیــن و ایمــــون نبــود نــه روضه رفته بود نــه پـای منبر نــه شمـر می دونس چیـه نــــه خـنجــر یــه رکعت ام نماز شب نخــونـده با سیم میماش شب رو به صُب رسونده حرفــای یارو کــه بـــه اینجا رسید خـــدا یه آهـــی از تــــــه دل کشیـــد
حضرت حق خــودش رو جابجا کرد یــــــه کم به این حاجی نیگا نیگا کـرد از اون نگـاههـای عـاقل انـدر ـــــ [ سفیه ] شــــــو بـاید بیــارم ایـن ور با اینکه خیلی خیلی خستـه هم بود خطاب بــــه بنده هاش دوبـاره فرمـــود شمـــا عجب کلّـــه خرایی هستید بـــابــا عجب جـــــونـورایـی هستیـــد شمر اگه بود آدولف هیتلــرم بود خـنجــر اگـــــر بــود روو ِلــوِرم بـود حیفه کــــه آدم خودشو پیر کنــه و ســـوزنش فقط یــــه جـــا گیر کنــه میگیـد تومـاس من مسلمـون نبـود اهل نمــاز و دیـن و ایمــــون نبــــود اولاً از کجا میگیــد ایـن حرفــــو ؟ در بیــــارید کـلّــة زیــــر بـــرفـــو اون منــو بهتـر از شمـا شنـاختـه دلیلشـم این چیزایــی کــــه ساختـــه درسـتـــه گفتـه ام عبـادت کنیــد نگفتــــــه ام به خلـق خدمت کنیـد؟ تومـاس نه بُم ساخته نه جنگ کرده دنیـــارو هم کلـّـــی قشنگ کــــــرده من یـــه چراغ کــه بیشتـر نداشتـم اونم تـــو آسمونـا کــــار گذاشتـــم توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد نمیدونید چقــــد کمک به مــن کـرد تو دنیـا هیچـکی بـی چـراغ نبوده یا اگـرم بـوده ، تــــو بــاغ نبــوده خــدا بـرای حاجـــــی آتش افــروخت دروغ چرا یـــه کم براش دلــم سوخت طفلی تــو باورش چــــه قصرا ساخته اما بـــه اینجا کـــــه رسیده باختــــه یکی میاد یــــه هاله ایی بــاهاشـــه چقـــد بهش میـــاد فرشتـــه باشـــه اومد رسید و دست گذاش رو دوشــم دهـــانشـــــو آوُرد کنــــار گـوشـــم گف:تو کــه کلّه ات پرِ قورمـه سبزیست وقتی نمــی فهمی، بپرســی بــد نیست اونکـــه نشستـه یک مقــام والاست متــرجمـــه ، رفیق حق تعالـــی ست خـودِ خــــدا نیست ، نمـاینده شـــــه مــــورد اعتماده شـــه بنــده شـــــه خــــدای لم یلد کــــه دیدنــی نیس صــــداش با این گوشـا شنیدنی نیس شمــــا زمینیـــا همــش همینیـــد اونــــورِ میـــزی رو خـــــدا مـی بینیـد همینجوری می خواس بلن شه نم نم گف : کـــه پاشو، بـاید بــری جهنــــم وقتـی دیـدم منم گــــرفتار شــــدم داد کشیــدم یــــه دفعـه بیدار شدم
استاد این شعر خلیل جوادی ،شما با این جوابیه ای که این شاعر داده مقایسه کنید تا من چن تا سوال دارم بپرسم:
یــه روز كــه از زنـدگـی خستــه بــودم یــه گـوشـــهای چشمــامو بستــه بـودم
خــوابیـــده بــودم تـوی خواب و رویــا بــا چـشـــم دل دیـــدم تـمـــــوم دنـیـــــا
منـــادی داد میزد كــســـی در نـــــره بایــد حـســاب كتـاب بشـیــن محشــره
هــزار هــزار مــامــــــور حــی ِ داور ایستــاده بــودن مثـل صــد تـــا لشـكــر
حــالا دیـگــــه موقـــع سرنــوشت بــود هــم در دوزخ بــاز و هـم بهشـت بـود
مــامــــورا اومــدنـــــد بــرای حـســاب راست راستی خیلی سخته اونجا جواب
دیـــدم كـــه دلـــها هــمــگی غـمـیـنــــه محشـــر كبـــری كــه میگـــن همینــــه
مـــرد و زن ایـسـتـــاده همه پریشــون بـــا سینــــهی كبـــاب و چشـــم گریون
خـــلاصــه مــأمــــور خـــــدای یـكتـــا رسیـــدگی میكــرد بـــه كـــار اونـهــا
چشـــا همـــه بـــه دســت مـــأمورا بود پــرونــدههـــای همــگـی ســــــیـاه بــود
نیـــاز نبــــود، قفـــل به لبـــامـون زدن دسـت و زبــون و پــا جـواب مـیـــدادن
چشـــم و دل و گـــوش و تـمـــوم اجـزا یـكـی یـكـی حـرف میــزدن در اونــجــا
اونجــــا كــسی دیگـــــه معـطـل نبــــود جــای زبــونبـــازی و كـل كـل نـبـــود
نــوشـتـــه بـــود تـمــــــوم آمــــارمــون عـرق میریختیــتم همـــه از كـارامـون
چشــم ِ میگفت كــه چشم چـرونی كرده زبـون میگـفت كه بــد زبونی كـــــرده
پـــــا ِ میگفت بــه را ه بـاطـل میرفـت پــی ِ هـــوا و هــــــــوس دل میرفــت
دسـت ِ میگفـت بــا مـن عـرق خریـــده گــوش ِ میگفــت تــرانـــه میشـنیـــده
ایـن همـونــه كــه هــی هـــــوار میزده تــو كوچـــهها هــمــش قمـــار میزده
دیـــدم یـــه عـــتده رو بـه شكل حیـوون گـاو و شغال و خر و خـرس و میمون
گفتــم اینــا چــــرا بـــه پیـــچ و تـابـــن؟ جـواب اومــد زنــــــای بــیحجــــابـن
اونــــا كــــه سرخــاب میزدن به لبهــا بـــزك میكــــردن بــــرای جوونـــــا
بـا ســــر و سینـههـــای نیمـه عـریــــون میاومــــدن تـــو كوچــــه و خیــابون
بــا مانتـــوهـــای چـسـب و كـوتـاهشـون بستــه بــودن دســت هـزار تا شیطون
بـــه قـلب و روح هـمـــــه میزدن تـــك میاومــدن شـــــبـیــه یـك عـروســك
بـستــــه بـــودن چشـــا رو تــوی دنیــــا بـــازی میكــــردن بــــا دل جـــوونا
كجــا به فكـــر حـــقپـرسـتـی بــــودن !؟ دنـبــال عشـق و حــال و مستی بودن
از اون طـرف دیــدم بـه بنــــد زنجیــــر هزار هزار تــا خــوك و روبــاه پیـر
گفــتــم اینــــا چـــــرا ذلیـــل و پستـــــن گفتنـــد نــزول خــور و شیكم پرستن
اینـــا نـــزول خـــواری رو پیشـه كردن خون خلایقـــو تـــو شیشــــه كــردن
دیـــدم یــــه عــــدهی دیـــگه گــرفتـــار شبیـه گرگ و سگ و موش و كفتـار
معـــــرفی شـــــدنــد اینـــا كـیـــایـنــــــد شراب فروشــــا و عـرق خـورایـنــد
یكــــی اومـــد از اهــــل عـلــــم و ادب یــــــه آدم مـنـظــــــــم و مــــــرتـب
میـگـن كــــه حـق كـسی رو نخــــورده فقــط عرق خـریــده خــورده مـــرده
شمـــا بگیـــد بایـــد بــــره تـو بهشـــت یـــا كـــه جهنمـــه بــراش ســرنوشت
مـن نمیگــــم كــه كــم بشــه یـــا زیـاد ایـن سخـنــه خدایـــه اهــل مـعـــــــاد
وعده حقـــــــــه، نمیشــــــه بیــش وكـم عـرق خــــورا بـــایــــد بـرن جهـنم
چـــرا قلــم رو پیــچ و تابــش میـــــدی عـرق خـوری رو تو رواجـش میدی
كــی گفتـــه كه خـــــدا هواشــــو داشتـه كی گفتـه كه شـراب براش گـذاشـتـه
پــرت وپـــلا چــــرا به هــــم میبــافی نـرفــتــی پـــای مـنــبـرای كــافـــی
كــــار ادب رو بــــه كجـــا كشــوندی!؟ آیـات قــــرآن و مــگــه نخـــوندی!؟
طـفـــل نـوآمـــــــوز نـرفتــــه مكــــتب شعـــر تـو، توهینـــه به دین ومذهب
ایـن حـرفــای بیربــط و بـاطـل چیـه؟ علی تا هست تـوماس ادیســون كیه؟
مـن نمیگــم یـــه وقتــی از دشـمـنـــی جــای خــدا چــرا تو حـرف میزنی؟
ولــش كنیــــد یـه چیــــزی گفتـــه آقــا خــودش جـــوابشو میــده اون دنیـــا
نــــــــدا اومـد اینــــا كه در خروشــــن كاســـب بیرحــم گــرون فروشــــن
بـــــا پولشـــون بگو چیكـــار میكردن جنســـای روز و احتكـــار میكردن
یـه دستــهی دیگــــه بــا قلـب مضـطـر اومــده بـــودن همـــه شكـل انتــــــر
یــواشـــــكی یــكــی خـبـــردارم كـــرد گیـج شـــده بودم، منو هوشیارم كرد
گفت اینـــــا كه دیـدی به سوز و سازن آدمـــــای كــاهـــل بـینــمــــــــازن
هركــــاری توی دنیـــــا بـــــوده كردن حــق ضعیفـــارو همیشـــه خوردن
بعضیـــــاشون گاهی نمـــاز میخوندن ولــی دل خـــدا رو میســـوزونــدن
ســـــر روی مهـــــر بـــا عجله نهـادن میگفتــی كــه مســابقـــه میــــدادن
حیلــــه میكـــردن تو صــــف مسلمیــن مثـل كـلاغ نوك میــزدن بر زمین
یـــه دستـــهی دیگــــه شبیــــه راســـــو اومــــده بــودن ولی خـیلی بـدبــــو
دل از اونـا پــــر از غرض مرض شــد حـال و هـــوای همــگی عوض شـد
بـــوی تعـفــــن توی محشـــــر اومــــــد حوصــلهی همــه دیگــه سر اومــد
نــدا رسیــــد اینــــــــا كه بدبـــو بـــودن تــو زندگــی خیلــی دروغگو بودن
همـــه شـــــدن طعمهی آتیـــش اونجــــا بجــز یــه عـــده اهـــل دیــن وتقـوا
اونـــا كــــه بودن همــــه نــــــور عینی سـینـــه زن و مـــــــردم حـسـیـنـی
نــه سینــــهزنهایی كـــه مفلس بـــــودن فـقـط اونـــایی كــه مخلـص بـودن
خلاصـــه نوبت كــــه بــــــه ماها رسید یـه خــرده هـم، دلـم توسینـه لرزید
یــه وقــــت دیدم كـه بـا یه تخت روون فـرشتــهها دارن میـــان پـیـشـمـون
عقـــــده هنــوز نشستــــه تـــوی گلــوم گفتـــم كـه كارمون دیگه شد تموم
رو گــــونه اشكمــــون میریــزه نـم نـم شایــد كــه مــا رو ببــرن جهنــــم
تختـــــــو آوردن پیشمــــون گذاشتــــن فرشتــهها پــرده رو برمیداشتــن
همــــه به فكــــــر اینكه مشروط شدیم پرده رو برداشتن و مبهوت شدیم
یكی از اون فـــــــرشتــههــای امـــداد پشــت سرهم هی صلـوات فرستاد
تــــوان نداشتیــــم توی زانوهامـــــون تكیــه میكردیـــم به كناریــهامون
دلا همــــه تـو سینـــه مـــبتلا شـــــــد دوبـــاره محشری ز نو بــه پا شد
دست روی سینــه احتـرام میكردیـــم با صلــوات همـــه ســلام میكردیم
هوش و حـــــواس دیگه نبود برامون چیــزی دیگــه نمیشِنید گوشامون
كی میتونه بگه رو اون تخت كی بود خــودم میگـــم فاطمـــه وعلـی بود
این خبــرو همـــه بـــه هـــم میدادیـــم خــدا میدونـــه از نفـــس افـتـــادیم
پیچیــــــد صدای همـــه بــا زمزمـــه كــه اومـــده مــادرمـــون فاطمـــه
همـــــــه رها ز غصـــه و غـم شدن مامـــورا تا كمـــر همــه خم شـدن
حضرت زهرا كه فداش بشـــــم من الـهی خـاك زیــر پــاش بشــم مـن
رو كرد به مأمورا كه هرچی هستن اینـــا همـــه بچــــههای من هستـن
چیكار دارین حســاب كتاب میكنین هی ازشون سوال جواب میكنیـن
اگـــه كــه رو سیــاهن اینـــا همــــه حســــاب كتابشــــون همــه با منه
اینــــــا همه بوی گــل یـاس میـدن سینـــــه زن حضرت عباس بودن
بیــــا تو حال و روزشـــونو ببیـــن سینـــههای كبودشـــونــو ببیــــــن
اینــــا همـــــــــه عاشق نور عیـنن دیوونـــــــهی زنجیری حســــــینن
تو بچگی وقتی زمیـــن میخوردن نــــام علی از تـــــه دل میبــردن
هیئتی ین، سینه هاشون زینبی ست تموم قلب و روحشون فاطمی ست
كی گفتــــه كه بایــــــــد برن جهنم اینـــا بهشــــتین تو هــــر دو عالم
غم از دل خستـــــــــهی ما زدودن در بهشــت بــــه روی ما گشودن
چو باستان مست رخ یـــــــار شدم توی بهشت یه دفعـــــه بیدار شدم
اینه واقعیته محشره خدایی ارزش داغ كردن نداره؟!!؟ 1 - واقعن محشر الهی شبیه همین باغ وحشیه که این آقا می گه یا اونی که خلیل جوادی گفته نزدیکتره 2-این آقا تو فایل صوتی میگه: اما علی (ع) در زمان خود وقتی كه از كنار آب میگذشتند به یاران خود فرمودند: آیا میخواهید از این آب نور بسازم؟ (كه همان تولید برق از آب است)حالا ادیسون زودتر برق رو کشف کرده یا امام علی
استاد من که بزرگی و علم امام علی شک ندارم ،اگر حق با این شاعر هست چرا امام علی خودش برق رو، لامپ رو و...نساخت، چرا صب کرد ادیسون این کار رو انجام بده؟!!! 3-این که طرف کل سال رو هر غلطی می کنه بعدش به برکت پول و ریش و پشم می ره مکه می شه حاجی میاد ،هیئت می زنه تو دوماه محرم صفر همچین سینه میزنه که مهره های کمرش همه جا به جا می شه اونوخ به خاطر سینه زنیش باید شفاعت بشه بفرماد بهشت 4- یارو سید بودنش هم یکی از محاسناتشه که همین آقا یکی از اینا بود که با اجازه خودشون فرمودن رفتن بهشت 5- شما خودت نیگا کن طرف گرفت از گوشه چادر حضرت زهرا رفت بهشت ،اونوخ خلیل جوادی مستقیم حکم خودشو به جهنم برید حالا کدوم بهشتی ترن
استاد من چطور با این دین پوشالی که این شاعر خراسانی به هم بافته ارتباط برقرار کنم تو شعر این حاجی که تو فایل صوتیش با سلام و صلوات شروع می شه و با یه موسیقی ملایم همراهه چیزی به جز حماقت نمی بینم شما بگید من اون صلوات اولش رو قبول کنم یا اون موسیقی همراهش رو (دم خروس یا قسم حضرت عباس)
چیكار دارین حســاب كتاب میكنین هی ازشون سوال جواب میكنیـن
اگـــه كــه رو سیــاهن اینـــا همــــه حســــاب كتابشــــون همــه با منه
خیلی ستمه استاد طرف روسیاهه ولی شفاعت میشه چرا؟ چون: رو كرد به مأمورا كه هرچی هستن اینـــا همـــه بچــــههای من هستـن
استاد من وقتی بچه بودم شاید اینارو قبول می کردم اما الان نه خدای من باید عادل باشه بین من و هیشکی فرق نذاره مگه آخرش یا این نیست یا اون یا قیامت خلیل جوادی درسته یا اون باغ وحش شاعر خراسانی تلاش من برای مبارزه با نفس برای چیه؟
بهشت ،حوری ، قلمان ،غذاهای رنگارنگ/اینا که می گین یعنی چی؟
استاد از اینا اینقدر با حرص و هوس برامون حرف زدن که ما جوونا چندشمون می شه ، من اونور خط اینارو نمی خوام یه نگاه می خوام از یکی که منو بخواد یه چیزی والاتر برای این تلاشی که شما می گید می خوام من می خوام خدا بشم مگه من روحم دمیده شده از وجود خداوندی نیست پس من هم می خوام بی نیاز بشم از تمام لذت ها حوری و غذاهای بهشتی من رو ارضا نمی کنه وعده ای بدید که درش حرص و ولع دنیوی نباشه یه غذای روح می خوام یه صعود . برای این صعود نردبام می خوام !
می فرمایید دنبال یک استاد بریم کدوم استاد ؟
اصلن استادی هست که به من که این همه سوال تو ذهنمه یه جواب قانع کننده بده ؟!
چرا من نمی بینم ؟
این همه چند گانگی تو دینم می بینم چطور باورش کنم؟
دو تا رساله ی دینی با هم مطابقت ندارن چرا؟
مگه دین دو عالم با هم تفاوت داره که این همه تفاوت در فتوا هاشون هست؟
نوشته شده توسط ستاره در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 ساعت 19:19 |
لینک ثابت |
|